‌ ‌

از پوررایتر خوشم میاید. اپ باحالی است برای آدم‌هایی مثل من که به نوشتن اعتیاد داریم. نگهداری‌اش توی گوشی نه آب میخواهد و نه نان و نه اینترنت. تنها چیزی که لازم دارد دستی است که مشتاق نوشتن باشد. البته دلم هم میخواهد مثل گذشته توی بلاگ چیزی بنویسم‌. 

شاید بیان هم دیگر باز نشود. پوررایتر جدن برای آن روزهایی است که هیچ پناهگاهی توی گوشی برای نوشتن نداری. اپ محبوب من، عمرت دراز باد.

برای صدمین بار میخواستم اینجا را که جزو معدود جاهایی است که با اینترنت داخلی باز میشود پاک کنم بعد کمافی السابق بگذارم بروم. ولی ته دلم یکچیزی قلقلکم داد و آمدم تا چند خطی نطق کنم بعد بروم که دوباره باز برگردم. شاید اگر وبلاگ قدیمی ام را زمانی که از بلاگفا کوچ کردم اینجا هنوز داشتم، شما هم مرا یادتان میامد ولی چه فرقی میکند.

بیت شعری که نمیدانم شاعرش کیست را از مستر یاد گرفتم. از اینکه او هم ذوق شعر و ادبیات دارد گاهی دلم میخواهد توی بغلم بچلانمش ولی خب اینکار را نمیکنم و در نهایت با یک ماچ سروته قضیه را هم میاورم و نصف دیگر ذوقم را قورت میدهم.

نمازمو خوندم زنگ زدم مدیر بپرسم فردا چخبره! ته دلم میخواستم تعطیل باشم و به همین بهانه با مستر برویم کارهای خانه را سامان بدهیم. ولی گفت مجبوریم و خودمان بعنوان پرسنل آموزشی باید برویم مدرسه و یحتمل ممکن است نصف دانش آموزان نیایند. یعنی صرفا برویم غاز بچرانیم. امتحانات هم ول شدن و باید یه نمره رد کنم و خلاص شم. جدن که نمره دادن به دانش آموزانی که همه به اتفاق درس نمیخوانند کار راحتی است، من هم که از آن دست معلمها هستم که دست نمره ام حسابی بالاست. حساااابی بالااااااا. ها!!! کی به کی است لااقل اینطوری معدلشان بالا میرود. البته معلم را حساب پشمشان هم نمیکنند و تا دلتان بخواهد بی ادبند البته وقتی دعوایشان میکنم مثل موش آبکشیده میشوند جوری که دلم برایشان میسوزد.

از آخرین متنی که نوشتم دوسه ماه میگذره. الانم اومدم دوخطی بنویسمو برم. از صبحی دو ساعته روی رختخوابم غلت میزنم. یکساعت اول بخاطر زنگ هشدارایی که گذاشته بودم تا بلند شم زنگ بزنم مدیر ببینم مدرسه بازه یا نه. الان هم از فکر و خیالات خوابم نمیبره. کاش دیشب تلوزیونو نگاه میکردم بعد میخوابیدم گویا زیرنویس شبکه خبر گفته بودن امروز مدرسه ها تعطیلن. امسال واقعا عجیب بود. از همون اولش جنگ و بدبختی بود تا الان که اوضاع خرابتر شده. البته بهترین اتفاق زندگیم هم امسال افتاد، آروم و بی صدا متاهل شدم.

دراز کشیدم رو مبل، به این فکر میکنم که ایکاش ذهن ما زنها مثل مردها بود. همونقد بیخیال و رها. مثلا بعد ده ساعت پیام میذاره: سلام عزیزم خوبی؟ همون لحظه آتیشی میشم، در عوض با ملایمت جوابشو میدم، انگار نه انگار ده ساعته منتظرشم.

از شنبه باید برم سر کلاس! هنوز نمیدونم دانش‌آموزا چطوری‌ان! امیدوارم آروم و حرف گوش کن باشن. میدونم یه خیالِ خامه ولی خب چه کنم. امید دل آدمو زنده نگه می‌داره. :)

سلام پاییز جان. 

عصر دوم مهر ۱۴۰۴ 

سه‌شنبه ها سینما نیم‌بهاست برای همین با برادر و عروس و خواهرم رفتیم تماشای پیر پسر! بر خلاف بقیه‌ی فیلم‌های لیلا حاتمی، نقشش کم بود ولی خب طبق معمول محتوای فیلم حول محور خودش میگشت.

آخراشم فقط چشمامو بسته بودم که صحنه هاشو نبینم. براهنی داستانش رو خیلی خشن و چکشی از برادران کارامازوف برگرفته بود. هفته دیگه احتمالا برم فیلم زن و بچه رو ببینم، البته اگه تا اون موقع هنوز روی پرده باشه!

راستی! برادران کارامازوف رو خوندین؟ توی این فیلم بهترین ترجمه ش رو گفته بود ولی من قبول نداشتم؛ بنظرم ترجمه احد علیقلیان خیلی بهتره. البته خودم ترجمه شهدی رو خوندم که خوب بود. حتی شرق بهشتِ اشتاین بک رو هم با ترجمه شهدی خوندم. که البته دوستم میگفت ترجمه بهرام مقدادی خیلی بهتره.